.•**❆☃ برف ☃ ❆*´*•.¸

دلت را محکم بچسب رفیق...آدمها...آنقدر انصاف ندارند که...زیر پایت را خالی نکنند..!!

...مبارک باشه پروازت.... تو اغوش خدا جاته

تو هرجایی بری بازم....دل بی تابم همراهت

بخواب اروم گل بیتای بیتاب....بگو جز تو و قلبم جای کی هست؟

دارم میسوزم از داغ نبودت

بیا بازم بخون واسم ...یکی هست...

تاريخ چهارشنبه پنجم آذر 1393سـاعت 10:45 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

"باز" یا "بسته" چه فرقی میکند؟

"پنجره"زخم همیشگی" دیوار"است...

تاريخ یکشنبه هجدهم آبان 1393سـاعت 19:26 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

+از اسمان امدیم... مهمانی ما اغاز شد... اولین برف زمستونیتون مبارک....

+ نبودم... حسش نبود..

+ ... دریاچه ی چیتگر بدون تو... میتونه با اشکم خزر بشه... تهران شلوغه دستمو بگیر...هم دست من باشو ولم نکن....

+ همیشه همینجوریه... وقتی دلت به ی نفر قرص میشه... همه دست به دست هم میدن تا شمارو از هم جدا کنند... همه ... اون زمانه که بین دور راهی هایی زیادی قرار میگیری... اون زمانه که ....

+ عروسکم نمیدونم از چی ناراحتی وقتی تو ناراحتی من داغونم..بگو چی شده....

+ ندا عزیزم عقدت مبارک.... خیلی خوشحالم کردی بانو... انشالله 100 سال با شوهرت با عشق زندگی کنی...

+ عاشورایی امسال ی هوایی دیگه داشت... ی جور دیگه بود... کنار هم.... ی بوی دیگه میداد...

+ بیستم تولدش بود... پیش هم نبودیم...

+ ی کتونی اسیکس کادو گرفتم... خیلی دوستش دارم....

+باشگام 7 ماهگیتم اومد...

+ ...ی نگاه تو برام خاطره شده.. خاطر من جمع ه.... به خدا دل منم معنی تو عشق تور رو میفهمه...

+مریم و بریم ثبت نام کردیم و میره و میاد...

+ پری فتخ شده بود... خدارو شکر حالش خوبه الان....

+واسه داداشی ی گوشی کادو گرفتیم خیلی خوشحال شد... دوستش داره...

+پر دلم درده...

+مری میگه ادم خوبیه...

+هانی دست از سرمون بردار...تورو خدا....

+ یه تلوزیون هم خریدن.... خوبه خوشم میاد ازش...

تاريخ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393سـاعت 22:36 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

تاريخ سه شنبه یکم مهر 1393سـاعت 19:44 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

گاهی نباید بخشید...

کسی را که بارها بخشیدی و نفهمید...

گاهی باید رفت تا در نبودت بفهمد که بودی...

گاهی باید تنها رفت...

گاهی فقط باید فقط رفت و بر نگشت...

تاريخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393سـاعت 12:45 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

ماری و پری ارشد قبول شدن و این شادترین اتفاق این ماهه... شادتر زمانیه که میریم واسه یونیشون وسایل بخریم و شبی که شنیدیمش کلی زدیم و رقصیدیم... البته داماد گرامی خبر قبولیشونو داد...

تولد داداشی بود چند روز پیش... نفسم تولدت مبارک.. یه کیک بنفش که روش نوشته شده بود عشقم دوست دارم واسش گرفتیم و کلی سوپرایزش کردیم... خودشم خیلی خوشحال شد...

دیشب سالگرد ازدواج پری و شوهر جونش بود... ولی 2 نفری جشن گرفته بودن ع...و.....ض....ی.....ا.....

چند وقت پیش رفتیم خونه ی پری واسه ناهار... یه چرخ خیاطی هم بهش کادوی دیدنی خونش دادیم... خیلی خوشحال شد...

توی این 3ماهه... 2 ماهشو عالی گذروندم ولی 1 ماهش گند زده شد به همه چیز... شاید تموم کنم همه چیزو... هر ادمی یه بار فرصت داره... وقتی دیوارا ریخت... دیگه ریخته...

... خیلی ازش ناراحتم/اما برام عزیزه/بهتره که به دل نگیرم لج بازیاشو /کاش برگرده تا یه نفر/ پر نکرده جاشو...

المانم که جام و برد و کلی شادی کردیم... قیافه ی مسی دیدنی بود...

لکسوز 250 عالیه....

چند وقته میرم مترو خودکشی میبینم... نمیدونم فازم چیه...

چند روز پیش بعد از 1 سال زنگ زدم به حمید... خونه ی باباش اینا بود... خیلی خوشحال شد... شنبه هم دیدمش... ازم ناراحته ولی درست میشه...

سبک زندگیمو عوض کردم... توی جامعه ایی که همه گرگن بره باشی خورده میشی...

خدایا مرسی ولی خیلی دیر دادیش... خیلی دیر.... همه چیز تموم شد...

یه ماهه باشگاه نرفتم ولی از سر برج میرم...

ماری یه ساعت خیلی خوشگل خریده...

اگه یونیم تموم شه بیچاره ام...

خدایا دوس دارم...

ارشد نازی تا اخر این ماه تموم میشه... اخجونننننننننننننننننننننننننننننننن....

یه کفش و یه شلوار خریدم...

رابطمو با مهسا کلا تموم کردم... لاینمو هم پاک کردم...

سحر نشون کرده با استادش...

مریم عمو هم ارشد قبول شده...

...هنوزم تو/ بهترینی تا همیشه عشق من/ حریف خوبیت نمیشه هنوزم/ میگذرم از تموم دنیا/ تا بمونی تنهای تنها... تو.....

منم خوبه خوبم... راضی از زندگی...

دونه برفی هم بهتره... خدارو شکر...

تاريخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393سـاعت 11:56 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

 

دانه برفی را مدت زیادیست می شناسم ... نه چند ماه, نه چند سال ، چند قرن ... دانه برفی یک آشنای دور است که چند وقتی پیدایش نمیکردم !.

حرف های که نمی شود به هیچکس گفت را او میشنود ...

 دانه ی عزیزم میدانم کسی رفته که جایگزینی برایش نیست ، می دانم دلت تا ابد تنگ خواهد بود ، می دانم این روزها به اندازهء آسمان غمگینی ... من نبودن را خوب می شناسم ، رفتن ها را از حفظم ... با ذره ذرهء وجودم حالت را می فهمم . اما می دانم خاطره ها توان می دهد به انسان.

صبوری کن ... صبوری کن به خاطر کسانی که دلشان به خنده هایت خوش است . صبوری کن ... 

تاريخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393سـاعت 11:51 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

اونکه ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭﻫﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ . . .

ﺯﯾﺮ ﭘﺘﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ ...

هه ﭼﻘﺪﺭ ﻗﺸﻨﮕـــــــــﻪ ﻭقتی یکی بهت میگه دوســـــــــت دارم...

اروم بری بغلش در گوشش بگی...

عینـــــــــه ســـــــــگ داری دروغ میـــــــــگی...

تاريخ چهارشنبه یکم مرداد 1393سـاعت 18:57 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

حتی اگر

درمیان مردمان این شهر شلوغ

یک نفر تو را بفهمد

کافیست...

 

پری اسباب کشی کرده... رفته یه جای دور... ولی هر روز خونه ی ماست... خودشونم پشیمونن فقط به روی خودشون نمیارن... من نرفتم کمک... ولی مامی و ددی و ماری رفتن...

ماه رمضونه ولی یه روزشم روضه نگرفتم ... به 2 دلیل... گشنم میشه.. تشنم میشه...

... حرفایی که روم نشد بهت بگم نوشتم اینجا / این گلا امید به دستای پر احساس تو بستن...

ندا جونم سه شنبه میاد تهران...

دیشب انتخاب واحد کردم... با کتک کاری... انتخاب واحد خر است...

تم جدید بهم زدن... با خانوادم مشکل دارم میخوام یه مدت تنها باشم...

بعضیا حتی ارزش ندارن بزاریشون توی نایلون اشغال و بعد بندازیشون دور...

استخر خر است... اژانس خر است...

یه روسری خریدم... مهسا بردش بره ددر...

انقلاب و نهج البلاغه رو 20 شدم...

اوایل تیر با خانواده رفتیم چالوس... خیلی خوب بود... کلی اب بازی کردیم...

کنکور قرار بود دوباره شرکت کنم... روز کنکور حوضه رو پیدا نکردم... خیلی خنده دار بود..

باشگاه که میرم عالیه... مخصوصا برنامه ی که میگیرم...

چند ساله وقتی به این ماه میرسم ...شاد نیستم... از تیر متنفرم...

شوهر ارایشگره رفته خودش معرفی کرده به پلیس...

خدا کنه المان جام و ببره...

 

حالا بعد گذشت چند وقت

فکر می کنم این نوشته ها ...

تنها چوب خط یک زندانی زمینی است که

می خواهد زمان را گم نکند...

تاريخ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393سـاعت 18:42 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

یک درخت می تواند بستنی باشد باطعم طالبی

ماه یک تخم مرغ آپز

افتاب سیب زمینی پوست کنده

سنگ فرش ها شیرینی،

با طرح های مختلف و خوشمزه

ابرها می توانند یک بشقاب برنج باشند

آدم ها همین طور

تنها به شرطی که کاملا بی پول باشی

و گرسنه در خیابان قدم بزنی!

(سایبر هاکا)

تاريخ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393سـاعت 10:39 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

برای گرفتن جانم امده بود...

حالم را که دید.... از حال رفت...

دیشب تا خود صبح

ب عزراییل اب قند میدادم....

تاريخ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393سـاعت 22:47 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

=) از کجا بگم؟ از کجا نگم؟ ب کجا برسم؟ خدا میدونه...

=) جدیدا چون محیط وبلاگم خراب شده... اصلا از اومدن و نوشتن خوشم نمیاد.. دلم راضی نمیشه بیام... یعنی اصلا حال نمیکنم... نمیگم ی دونه برفو فراموش کردم ن ها... میام ولی ن مثل قبل... بابا میام... چرا اینجوری نگاه میکنی؟ ها؟!!!!

=) زندگیم شده پر از چرا و چجوریا... ی جورایی دارم خل میشم... نمیدونم دقیق باید چیکار کنم... ب کی بچسبم کی رو ول کنم... اصلا ب کی چی بگم...اصلا برم... بمونم... فاصله خوبه یا محبت... نمیدونم ادما خیلی عجیبن... هر کدوم متفاوت و متفاوتر... هر کسی رو میخوام بشناسم و ب تفاوتاش عادت کنم ی ورژن جدید تر میاد... شده مثل خرید گوشی و لبتاب و تبلت... اپلیکیشنا فوقلعاده زیاده....!!!خلاصه... نمیدونم دیگه... نمیدونم...

=) اش دوغ و پیاز داغ روش فوق العاده است.... دارم میرم فضا...

=) باشگاه ثبت نام کردم... الان شبیه ی کاغذ ماچاله شدم... هرجارو میخوام صاف کنم درد میکنه...

=) ارایشگر سر کوچرو کشتن... میگن شوهرش کشتتش... با ب...ی ا..ف..ش دیدش... اقا.... اصلا اون زن ارزش کشتن داشت... ب جای کشتن باید صیفونو میکشیدی... چه مرد خوبیم بود بنده خدا....

=) ... وا میستم رو پل هوایی.. نمیدونم تو کجایی ...همه ی شهر زیر پاهامه... یادت این بالا باهامه....

=) دلم واسه خیلیا و خیلی چیزا تنگ شده... کاش میشد...

=) چند روز پیش وسط کلاس عینه گوجه له شدم... صندلیه پاییه نداشت منم ندیدم پایه نداره... نشستمو گوجه شدم... کلی خندیدیم... ولی پشت پام ی کبودیه بزرگ افتاده ک خیلی فجیهه:))....

=) بعضی وقتا واسم سوالهه چرا ادما زندن...

=) قراره ی مدت ف...ی...س...ب...و...ک نرم... دیگه بزرگان و دیگر بزرگان اینجوری صلاح دیدن...

=)... هر چی که مینیبم... فکر تورو داره... یاد من میندازه....

=) چند روز پیش روز گرافیست بود... روزم مبارک...

=) با دوستم رفتم سینما... طبقات حساس رو دیدیم... با نمک بود ولی فیلمی نبود ک دوباره برم و ببینمش ولی حسش خیلی خوب بود...

=) طرف اومده تو نظرام تهدید کرده اگه عضو لینکام نکنمش از لینکاش پاکم میکنه... بابا بی خیال چه حال و حوصله ایی داری... میایی لینک مردومو میبینی کی هس کی نیست؟...

=) ندا مرسی لاینو ریختی....

=)دلم ی مسافرت توپ میخواد... ی مسافرت شاددددددد و خوش گذرونی بابا تو خونه و مسیر یونی مردیم....

=) زدم اون چیزی ک نباید میترکوندم و ترکوندم....من موندم و ی شیشه و ی دهن بازو ی دنیا سوال ک بعدش چیکارش کنم...

تاريخ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393سـاعت 21:39 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

غفلت کردم ...

لحظه ای....

دلم جایی گیر کرد...

و

تمام زندگی ام نخ کش شد ...

تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393سـاعت 19:26 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

+ ازکجا بگیم از کجا نگیم...

+هفته ی قبل از عید ک هر روز با خواهرای محترم توی خیابون در حال خرید واسه عید بودیم... هر چی سعی و تلاش کردم لاپشت بخرم... نزاشتن ک نزاشتن....

+انقدر توی خیابون بودیم ک حتی روز عید هم رفتیم واسه پری لباس و ... خریدیم... کلا خوب بود...

+ی تابلو درست کردم و کادو دادم عیدی ب دوستم... کف ش بریده بود... باورش نمیشد...

+... فردای خوبی پیشرومونه/ دنیا ب رفتارهای تو مدیونه....

+حدودا ی هفته مونده بود ب عید با مهسا بحثم شد...

+ پول بالا کشیده ی دانشگاه رو ب زور از حلقومشون کشیدم بیرون... منو دست کم گرفته بودن...

+ ار نگاهای مسخره ی فتانه بی زارم... خدایی من موندم با این کار عملیش چجوری تا کارشناسی اومده...

+ شاید فیم عروسی پری رو واسش ریمیکس کنم... اونجوری ک خودش دوست داره...

+ بهترین مموش (موروج) دنیا فوت کرد.... خیلی ب خاطرش ناراحت شدم...

+ دوستم ب خاطر کلوچه مرسیییییییییییی...

+دلم ی شغل عالی میخواد... از خونه موندن بی زارم...

+خداروشکر... دست خدا تو دستامه....

+ ی پیج توی ..ف....ی....س...ب...و.....ک    باز کردم... خوشم میاد ازش...

+ بچه ی برادر حمیده امروز صبح ب دنیا اومد....

+ی هواپیما با بارش گم شده... کی دیدی؟ خبر داری؟ بیخبری؟ پس تو .....

+ مرزبانای وطن ازادیتون مبارک....

تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393سـاعت 18:21 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393سـاعت 22:12 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

تاريخ سه شنبه پنجم فروردین 1393سـاعت 14:53 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392سـاعت 11:30 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

+واسه تولدم ی گوشی کادو گرفتم ک خیلی خوشحالم کرد... ی کادوی خانوادگی.... کلی هم زدیک و رقصیدیم... ی مانتوی قرمز هم کادو گرفتم ک دوستش دارم...

+ی سری چیزا توی زندگیم تغییر کرده... خدای این شادی رو از ما نگیر...

+ولنتاین هم ک سانسوره ...

+محبوبه دوستم بهمن نشونو 22 بهمن عقد کرده... وقتی فهمیدم شاخام در امد...

+دانشگاه پولمو بالا کشیده هرچی هم میگم عینه توپ فوتبال پاسم میدن ب هم....

+امروز ب خاطر تحقیقمون ب 2تا بچه ی کار توی مترو دادیم ازمون عکس بگیره... داشتن بال در میاوردن...

+پری دیروز عکسای عروسیشو گرفت...

+دارم توی اوایل 23 ساگی دست و پا میزنم...

+الناز معدشو عمل کرده...

+با دوستم 1 این ماه رفتیم باغ... پنجشنبه بود... خیلی باحال بود ... ی روز ب یاد موندنی بود... کادومم گرفتم...

+امسال ی سال عجیب بود... ی سال کاملا عجیب...

+ خطمو عوض کردم...

+دیروز سالگرد عقد پری بود... پری مبارکه...

+ی بوایی میاد نمیدونم کسی سیفونو نزده یا بوی بهاره...

+از گرم شدن هوا بیزارم...

+ارامشششششششششششششششششششششششششششششششششش...

+همین دیگه....

تاريخ شنبه سوم اسفند 1392سـاعت 19:32 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ...

ﺧﺪﺍ ﻫﻢ شک ﮐﻨﺪ ...

 ﺁﻏﺎﺯِ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ

ﺍﺯ ﻣﺎ !!?!

.

.

.

.

.

.•** Happy valentine`s day*´*•.

تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392سـاعت 10:20 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1392سـاعت 0:0 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

+ از همین بهمن ماه امسال من بازی میدم... بقیه بازی میکنند...

+برف نبار...نمیزارم نارحتم کنی... میریم دیزین...

+ی دشمن قدیمی چند وقته دنبالمه و میخواد با هم دوست باشیم...

+...بزار تو حال خودم باشم... میخوام چند روزی تنها شم...

+ ساعت شنی بر عکس شده... روزای پایانی 22 سالگیم داره میرسه...

+ اصــن تـو بگو طــلاس . . . وقــتی از چــــشام اُفتاد :| قاطــی آشـــــغـالاس . . .!!!

+چند روز پیش رفتیم عروسی ... خیلی خوب بود...

+نمیدونم ولی با وبلاگ حل نمیکنم...

+بعضی وقتا دیگرانو با ی شارژ میشناسی... بعضی وقتهام با فاصله...

+در جماعت گرگ پرست... گرگ میشوم....

+خاله اومده...

تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1392سـاعت 10:41 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

از اسمان برف میبارد...

تاريخ شنبه بیست و یکم دی 1392سـاعت 11:30 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

من....

باختم....

تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1392سـاعت 21:31 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

چه سر به راه است …

دلتنگی را میگویم !

از گوشه ی دلم جُم نمیخورد …

 

 

 

+چند وقته این نت لعنتی بدجور رفته روی موخم.... دلم میخواد با لگد لهش کنم...فقط اگر بفهمم کجا! زنده نمیزارمش... دیونم کرد... ک...ص....ا...ف.....ط.....

 

+...برف برف برف میباره... خاطره هاتو یادم میاره...

 

+دلم میخواد برم توی اسمون با مشت و لگد ابرارو بزنم... شاید برف اومد...

 

+چند وقت پیش با اسی رفتیم امام زاده صالح...خیلی خوب بود... واسم ی چشم نظر خریده...

 

+...اخه تو دنیا منی... محرم دردای منی...بهت نگفتم اما میگم ...امروزو فردای منی...

 

+یه 6 روز بود کلا همه چیز تموم شد... اومد و درست شد... خداروشکر...

 

+یه گل رز درست کردم کاغذی خیلی دوستش دارم... خیلی نازه... دورش یه روزنامه ی انگلیسی کرم قهوه ایی زدم.. خوشگله چشات دربیاد... یک عالمه هم جغد درست کردم... باحالن...شاید عکساشونو گذاشتم تا از حسودی سکته کنی...

 

+ی انگشتر دیدم طلا سفیده روش 6تا بلریانه مثل گل شده... دوستش دارم... شاید ی روز مال من شد...

 

+اگهتو پیچی ما سر سیندر لابرگینیم..

 

+خدارو شکر از اون ن..ک..ب..ت..ایی ک عصر میومدن یونی خبری نیست...

 

+میخوام ایفن 5بخرم..... کسیکلیه نمیخره؟

 

+میخوام برم کمپ ترک ف.....ی....س....ب....ک خودمو معرفی کنم... داغونم کرده دیگه چشام نمیبینم...

 

+برادر شوهر خاله ی اسی دیشب فوت کرده... رفتم مراسمش...

 

+همه قضیه رو میدونن...

 

+خبر جدیدی ندارم...

 

 

 

وقتی نباشی حـال و روز ِ شعــر  ِ من خوش نیست

وقتی نباشـی این غــزل یک چیــز کم دارد !!

تاريخ شنبه چهاردهم دی 1392سـاعت 14:6 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

کل دنیا هم بگویند دوستم دارند ...

فایده ندارد !!!

اما ...

دوستت دارم های " تو "

چه غوغایی می کند ...

روحم را تازه می کند !!!

تاريخ جمعه سیزدهم دی 1392سـاعت 21:5 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

94457112415893289644.jpg

...منو تو توی این دنیا یه درد مشترک داریم

دوتامون خسته ی دردیم رو قلبامون ترک داریم

منو تو کوه دردیمو یه گوشه زخمی افتادیم

داریم جون میکنیم انگار رو زخمامون نمک داریم...

تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1392سـاعت 18:33 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

از این برف خانومی ک مادیدیم و این اسمون... خیری نمیباره... خشک خشکه... اونایی ک دارن با برفش حال میکنید... کوفتتون باشه...ک...ص....ا...ف.....ت...ا...... کجایید ک ما از سرما مردیم و برف ندیدیم...

فیلسوف جان... انشالله دخترت واست قدم داشته باشه و زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه... بازم میگم... مدیونی تا بدنیا اومد درجا واسش لاک نزنی...

ترمیم ناخنمو کامل پاک کردم... دیونم کرده بود لاک بد شک بد منظره....

انقدر تهران سرده ک گدا یخ میزنه تو خیابون...

یکشنبه هفته ی پیش بهم زد...5 روزه هرروز اس میده... ب ی نتیجه های رسیدیم... تا خدا چی بخواد...

چند وقت پیش در دانشگاهمون ی پیر مرده داشت گریه میکرد حالشم اصلا خوب نبود...بهش کلی پول دادم... بهم گفت تو اهوی امام رضایی... امام رضا رو صدا میزد بلند و رفت... بهش که فکر میکنم موهای بدنم صاف میشه...

اصلا حال و حوصله ی دانشگاهو ندارم...همش توی پیچم...

حمید چند روز پیش بهم زنگ زد ولی بر نداشتم... فکر کنم جمعه بود...

بدترین زمان زندگی زمانی ک نمیونی چی کار کنی... مغزت و قلبت سکت ساکتن...

دیروز با اسی رفتیم رستوران... مرسی

ای کسانی ک وب میخوانید به یا داشته باشید 2 ماه دیگه تولدمه... پولاتونو جمع کنید!!! کادو بخرید... با توام هستم...

ماری رو بیمه کردن... داشتم بال در میوردم ....

شوور خواهرم فردا میاد پیشش

ی جورایی اشتیم... نمیدونم میشه یا نه

شب یلدا انقدر هله و هوله خوریم تا مردیم... و اخرشم... ترکیدیم... شب خوبی بود خانواده و 1 عضو جدید (دامادمون) دور هم جمع شدیم...

با ارش به هم زدم... پسر خوبی بود ولی....

شاید بشه... خدا بهتر میدونه...

تاريخ دوشنبه دوم دی 1392سـاعت 22:54 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

گاهی آدم می ماند بین

بودن یا نبودن !

 به رفتن که فکر می کنی ،

 اتفاقی میفتد که منصرف می شوی !

 می خواهی بمانی ،

 رفتاری می بینی که انگار باید بروی !

 این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است !

تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1392سـاعت 19:5 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

 

تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1392سـاعت 20:29 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. |

....دلم می سوزد

برای برفی که نمی بارد

درختان لختی که سفید نمی شوند...

パステル のデコメ絵文字 امروز اولین دوستامو دیدم... خیلی کوچیک و خیس بودن... اما اومدن.... امروز اولین روز برفی امسال بود... عینه برف ندیده ها تو حیاط با پای برهنه میدویدم....

パステル のデコメ絵文字 دونه برفی امروز روزشه...

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字 خدارو شکر ک فصل منم رسید...

パステル のデコメ絵文字 توی یکی از این روزا بود ک منم ب زمین اومدم... و دونه برفی گلی شد...

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字 ماری یه لاک فسفری واسم خریده ک رنگش روی ناخن خیلی باحاله... کادومه...

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字 امروز بوتامونو اوردیم جلوی دست... شاید کفشای تابستونیمو بدم بره...

ぱすてる のデコメ絵文字 ترمیم ناخنمو دوست دارم ولی عاشقش نیستم... فرنچ سادست یه پاپیون مشکی کج روش خورده...

パステル( 〃▽〃) のデコメ絵文字  ... هنوز عاشقی و دوستش داری تو/  نشونش بده اشکای جاریتو/ نمیتونی پنهون کنی داغونی/ نمیتونی یادش نباشی... به این اسونی...

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字  خدا خیره حمید محسن اینا بده... چند روز پیش از سرما نجاتم داد... اومد دنبالم... وگرنه یخ زده بودم کامل...

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字 امروز کلا...ر....ی.....د.....م.... بهش... بزار بفهمه سزای ادم بی فکر چیه...

パステル( 〃▽〃) のデコメ絵文字   ۴شنبه با فتان و محبوب و مینا کلی خندیدیم... سر سالاد اولویه... ۴تا گشنه افتاده بودن ب جون همدیگه...

ぱすてる のデコメ絵文字 دارم رژیم میگیرم... توی ۸روز ۳ کیلو کم کردم... ولی تا دلت بخواد اعتراف کردم و ب راه راست هدایت شدم...

ぱすてる のデコメ絵文字 دیشب با حمید ب طور کامل به هم زدم... البته باهام بهم زد... کلا...ت.../.ر........ .../.و..../.ر.... شخصیتیم کرد... منم ر....ی.....د.....م.... بهش ....

パステル のデコメ絵文字 کارم شده هر روز نت رفتم و ...ل...ا....ی....ک کردن توی.... ف./...ی/.س./...ب.../و............ .../....ک....

از تموم شدن دانشگام خیلی میترسم....

ぱすてる のデコメ絵文字 ژوژمان این هفتمو هم دادم... خوب بود...کارام کامل بود....

 パステル( 〃▽〃) のデコメ絵文字 ۲روز پیش گوسفند کشتیم... من مدافع حقوق حیوانات بجز گوسفندم... لامصب کبابش عالیه... کله پاچشم که محشره....

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字.. دیدی سرنوشت اینجوری خواسته برامون/  منو تنهایی سرد خیابون/ میری و میشکنه بغض من اسون/ تو ک میدونی....

パステル( 〃▽〃) のデコメ絵文字 کاش میشد زندگی رو به عقب برگردوند.... فقط ۴ سال....

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字 چند روز پیش رفتم یونی قبلیم... عینه سگ پشیمون شدم چرا دانشگاه قبلیمو انتخاب نکردم....

パステル( 〃▽〃) のデコメ絵文字 دلم برنج میخواد انقدر ک هار شدم... عینه گربه دور قابلمه در دار میچرخم....

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字 لعنت ب من... همه چیزو با دستای خودم خراب کردم... نخود مغز بی مصرف....

パステル のデコメ絵文字 .. ستایش یعنی این دیونگی ها...

ぱすてる のデコメ絵文字 محمد با یکی دوست شده و عاشقشه... از رفتاراش معلومه... مبارکه...

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字 پری رفته خونه ی خودشون و شنبه دوباره میاد...

ぱすてる のデコメ絵文字داری میباری یه جوری ببار ک بشینی نه اب بشی....

ペコちゃん リクエストありがとう(^з^)-☆Chu!! パステル のデコメ絵文字 قراره حمید محسن اینا بوگاتیشونو بیاره بریم بوگاتی سواری... بله ما از این خانواده هاشیم....

パステル( 〃▽〃) のデコメ絵文字 خدایا من خیلی مدیونتم... خیلی...

 در دســتــاטּ دیــگرے ســت

دسـتـانـے ڪـہ آرزوے داشـتـنـش را داشـتــم

مــטּ ڪـہ بـפֿـــــــیـل نـیـســتـم

مــبـارڪــش بــاشـــد . .
 
(مخاطب خاص)
تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1392سـاعت 20:29 نويسنده .•• ¥ê Ðöñê ßår£••. | |

miss-A